![]() |
![]() |
|
|
مادر دلم بستنی قیفی می خواهد.
آبنبات چوبی می خواهم. می دانی مه گل دختر همسایه مان قرار است در عروسی برادرم ارسی های قرمز پاشنه بلند بپوشد؟ من هم می خواهم... برای هر زنگ تفریحم یک چیز می خواهم!پول تو جیبی هم می خواهم. یادت نیست؟خودت گفتی تابستان مرا به زیارت می بری! اه دیگر حوصله ام سر رفت فقط همان یک چادر گل گلی پاره پوره ات را می پوشی!بچه های مدرسه مرا دست می اندازند. آن را می خواهم این را می خواهم پارسال که به زیارت رفتیم،آخ که چقدر دلم می خواست عروسک خارجی داشته باشم! مادرم می گفت:آقا صدای بچه ها را می شنود! چون آن ها پاک هستند و دروغ نمی گویند! آخ که چقدر دلم اسباب بازی می خواست. یاد جامدادی ها ی مه گل که می افتادم آی دلم غش و ضعف می رفت! اما می ترسیدم آن ها را بخواهم. چشمم که به ضریح آقا که افتاد دلم بدجور آشوب شد! مادرم بر خلاف سنش طفلی خیلی بیشتر نشان می داد! آقا خودت گفتی صدای ما بچه ها را می شنوی من عروسک خارجی نمی خواهم! دیگر دلم جامدادی های مه گل را هم نمی کشد. اصلا بستنی قیفی هم نمی خواهم. آقا مادرم هر شب وقتی من و خواهرم را می خواباند هی می رود کنج آشپزخانه و قلیان می کشد! تا صبح هی قلیان می کشد و گریه می کند! آقا،بخدا چشم های مادرم گناه دارند. من دیگر عروسک خارجی نمی خواهم........ حالا سالها از آن روزها می گذردو من هنوز هم شک دارم آقا حتی صدای بچه ها را هم بشنود! آه مادر دیگر هیچ نمی خواهم من فقط آغوش می خواهم! فقط تو را می خواهم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 20:30 توسط مولود |
|
|
برگ از باد گلایه می کرد
شرمگین از هوس بوسه ی شبنم می سوخت پر هیاهو می آمد از شانه پاییز فرود و خودش را می کشت تا به نبودن برسد! و شب از دور سراسیمه رسید صبح هرایی سر داده در آن ناکامی غم تازه کهنگی را به رخم می بالید راه می رفت به بی راهی تسلیم شود! و چه وحشت زا بود شعله ی آتش نا فرجامی چه گناهی کردی که چنین ساز سکوتت سرد است؟ به چه جرمی هستی؟ نفس سوخته ای جام دلت را سوزاند پی آبادی بودی تکه ای از برهوت آوردی! و چه بد حادثه ای! قفس تا ریکی در راه است و تو را می خواند تو نگفتی به چه جرمی هستی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:6 توسط مولود |
|
|
آنشب دستان تنهاییم از سرمای نبودنش پینه بسته بود!
من در گوشه ی چشمان غربت زده اش کز کرده بودم که دیدم....... لبهای پیچک تنهایی گوشه ی باغچه از شرم نگاه در چشمان ماهک خشک شد! دیدم چشمان بید مجنون را وقتی لیلی شبهای انتظارش را زمزمه می کرد! آری مادرم هنر مندانه گیسوانش را بافته بود آه مادر!من دیدم حس اشک آلود پدرم را وقتی در خلوتی عاشقانه بوسه از لبهای معشوقه اش بر می گرفت. بهار زرد شد! شاید هم قرمز مایل به کبود تو پاک شدی پدر پاک شد و باز هم من و تنها یی....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:59 توسط مولود |
|
|
ماهک خودش را در آغوش دریا رها کرده بود و آسمان گونه هایش گل انداخته بود!
موج خسته از حسادت خودش را به صخره می کوفت. جای پای مادرم روی شانه های ظریف ساحل مرا به یاد نقاشی کودکانه ی مادرم می انداخت! انگشتان باد داشت گونه های خیس دخترک یتیم را نوازش می داد دستان تابستان یخ زده بود! عرق سردی از پیشانی ابر آسمان چکه کرد. قطره قطره من چشمان تنها ییم را بستم و دیدم که شاهزاده از صفحه ی آبی برای دخترک ستاره چید! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:51 توسط مولود |
|
|
حادثه تلخ تر از تکرار است!
صبح تاریکی بود! فصل آغاز غمی پاییزی در دل داشت مادرم میخندید و صدای غزلش بوی جدایی می داد! غزل پایانی.... چه غریبانه نوازش می کرد طفل زاده شده نامی که هنوزش غم بودن دارد! که اگر می دانست هوس نطفه ی نا فرجامش را می کشت تا به جاری شدنش نسپارد! آه بر من چه گذشت؟ کاش بیداری من خوابی بود که سلام زن همسایه گریزش می داد! یا که تنهایی من جای فرتوتگی دیروزم گم می شد! کوچه خاطره بن بست شده است؟ همه می پندارند قدمی نا میمون می بایست کاش می دانستم که تب حادثه ای در راه است بوم شوم تقدیر کودک احساسم را رنجاند و من از دور نظاره گر بودم! آری آری ماهکم را دزدید..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:43 توسط مولود |
|
|
آی بادبادکها که به جرم بی وزنی آشیانه هایتان در صولت آسمان آواره اید...
آی فا خته های قمار با خته در سوروسات وحشیانه ی ثانیه ها و آی نا قوس های سرخورده در انزوای متمولانه قرن چه سخت می گذرد! چه ننگ می گذرد! تنگنای هبوط از ورطه ی نا برابری در حالیکه دستانت آغشته به بوی متعفن بستر زنان نابالغ شده است! در حالیکه چشمانت خیره خیره کیش را به نیش می کشد. و تو چه می دانستی؟ چه می دانستی که میراث شهوت جنون آمیز نا مردمانی هستی که تاوان حظ ناشکیبشان را به گور می برند! بازمانده از فقر شرافتی کور از کالبد حیوانی بشر بی شک تنها سنگ فرش خیابان است که جای پای احساس زخم خورده ات را در آغوش می کشد! و شب که تاریکی ذهن نابارور متروکت را به رشک برده است. آری تو تنها نیستی......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:33 توسط مولود |
|
|
تاریکی کودک ناخواسته ی درونم! از جنس مردی از نسل سوخته از من یادگار هوسی سالخورده خمیده بر ثانیه های خمود با آرزوهای خفته در قبرستان بی سرانجامی! آری....من به جرم هم آغوشی با بستر رنج تا کورراه ابدیت آبستن کودکی سرکش تر از آغاز تولد شده ام!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 20:34 توسط مولود |
|
|
کوچه ی دلتنگی هایم را قدم زنان پرسه می زدم وبه شیرینی سکوت غم بارش هق هق کنان می خندیدم! من مست آهنگ کودکی بر باد رفته ام بودم و سرشار از خالی بودن من به جنون زنگ آخر می اندیشیدم به لحظه ای که فکرم،روحم و طنین صدایم زرد شد! به در بسته و زنی که برای همیشه خاموش ماند. به سفری به روشنی کبود که حتی خاطرش فکر خسته ام را می آزارد. من ناخواسنه محکوم به زندان سرنوشت شدم! آری.. به بن بست حادثه رسیدم. ولی امروز برگشتم با کوله باری از تجربه وخستگی ملال آور روزهای غربت که بار سنگینش بر شانه های تکیده ام دهن کجی می کند. من برگشتم اگرچه تکرار حادثه روح خسته ام را می آزارد،ولی امروز سرمشق شب های تنها ییم را از آرشیو خاطره هایم انتخاب می کنم تا یادم بماند خانه ی کودکی ام کاه گلی بود....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 1:1 توسط مولود |
|
|
صدای سکوت تنهایی را در سیاهی باورهاشان می شنوم و ناگاه خاطرم از بی خاطرگی می پژمرد! تقدیر پنجه های سکوتش را بر دیرینگی غم هایم می ساید و عبور از مرز نا شنیدنی ها تنها مرهم این رسوایی است. خسته ام از بی بهانگی از همهمه ی گنگ یک ترانه در خلوت حضور خسته ام از بی پروایی ستاره تا بی نهایت شب از بی من بودن!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 0:41 توسط مولود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم تیر 1390 هفته چهارم اردیبهشت 1390 هفته چهارم مهر 1389 |
|
RSS
|